من جلوه هستي را در نيمه چشمانت ديدم
تورا در خلوت شبانه هايم فرياد زدم
صبورانه سوختم و ساختم
به اشکهایم سپرده ام تا برای همیشه ای که تو نیستی میان پلکهایم جاری شوند
من جلوه هستي را در نيمه چشمانت ديدم
تورا در خلوت شبانه هايم فرياد زدم
صبورانه سوختم و ساختم
دلم براي كسي تنگ است
كه همچون كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثارم ميكرد ...
با نگات واسم نوشتي .. ديگه از عشق خبري نيست
قبل از اون فهميده بودم توي چشمات اثري نيست
چشم تو نه تنها با من .. با تموم دنيا بد بود
اون كه قلب تورو دزديد كارشو چه خوب بلد بود !!!

حرف رفتن مي زني وقتي كه محتاج توام !
رفتنت آغاز ويرانيست.. حرفش را نزن.. ابتداي يك پريشانيست!!
گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو ..
چشم هايم بي تو بارانيست .. حرفش را نزن !!!
ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟
با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم : به خاطر تو...
بهش گفتم : به خاطر هيچكس !!!
پرسيد : پس به خاطر چي زنده هستي؟
با اينكه دلم داد ميزد به خاطر دل تو ...
با بغضي غمگين بهش گفتم : به خاطر هيچ چي !!!
ازش پرسيدم :تو به خاطر چي زنده هستي؟
در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود گفت :
اميدوارم تو زندگي هيچ وقت منتظر كسي نباشي...
انتظار.. اونم براي كسي كه با جون و دل دوسش داري سخت ترين مشكل زندگيه
منتظر بذار .. ولي انتظار نكش !!!
چون منتظر موندن براي تو و به خاطر تو بهترين عشق دنياست .

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پراز درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه ي پرحسرت تورا
با اشك هاي ديده زلب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم
تا حالا شده عاشق بشي ولي دلت نخواد كه بدونه؟؟
تا حالا شده تموم شب گريه كني بدون اينكه بدوني چرا؟؟؟
دلت بخواد تا صبح بيدار بموني ولي بدوني به جايي نمي رسي؟؟؟؟
تا حالا شده رفتنشو تماشا كني ولي دلت نخواد كه بره ؟؟؟؟؟
بعد آروم تو دلت بگي دوست دارم اما نخواي بدونه ؟؟؟؟؟؟
تا حالا شده .....

هميشه اينگونه بوده است
كسي را كه خيلي دوست داري .. زود از دست ميدهي
پيش از انكه خوب نگاهش كني
مثل پرنده اي زيبا بال ميگيرد و دور ميشود
هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي
هنوز همه لبخندهاي خود را به او نشان نداده بودي
هميشه اينگونه بوده است
كسي را كه از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو مي رود
وقتي به خودت مي آيي كه
حتي ردي از او در خيابان نيست !!!
اون كه ميگفت: عاشقته....اگه نباشي ميميره
عشق چه زود يادش ميره ...جاشو تنفر ميگيره
تو مي روي و رفتنت در خاطرم هست
تنهايي ام ... نه گفتنت در خاطرم هست
باران چشمانت هميشه بهر من بود
با ديگران خنديدنت در خاطرم هست
چيدم گلي از عاطفه...گفتي كه گل بهر تماشاست
از باغ من گل چيدنت در خاطرم هست
من تا سحر گفتم تمام درد خود را
نشنيدي و نشنيدنت در خاطرم هست !!!
شبي غمگين
شبي باراني و سرد
مرا در غربت فردا رها كرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار كوچه ها كرد
به من ميگفت : تنهايي غريب است !!!
ببين با غربتش با من چه ها كرد
تمام هستي ام بود و ندانست كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد
و او هرگز شكستم را نفهميد اگرچه تا ته دنيا صدا كرد....
باور نمی کنم که تو با یک نگاه سرد غمهای خود را به دل من سپرده ای
چگونه باور کنم هجوم شب بی ستاره را ؟؟
چگونه باور کنم که پر کشیدی از آسمان من ؟؟؟
چگونه باور کنم خموشی این تک ستاره را ؟؟؟؟
ای بهترین بهانه ی شعرهای من !!!
شاید خیال میکنی با رفتنت یاد تو از آسمان دلم کوچ می کند؟
یا اینکه بعد تو با دیگری دلم غم را به حرمت تو فراموش میکند؟؟
تنها به یاد چشم سیاه تو نازنین قربانی سکوت پر از راز می شوم ...
تا آن دم که تو بگیری دست نیاز من !!!
می نگارم به یاد روزهای انتظار
به یاد لحظه های فراق
به یاد چشمهای اشکبار
به یاد او که چون پرنده ای از سویم پرکشید
وچشم های منتظرم را تا ابدبه انتظار خود گذاشت....
واسه گم شدن تو رویا نمی خوام با تو بمونم
خاطره هامونو امشب با دقایق می سوزونم
یه روزی به خاطر تو روی شبها پا گذاشتم
اون روزا هیچی رو قد یه نگاهت دوست نداشتم
دل این عاشق تبارو یه روزی آسون شکستی
چشماتو به روی عشق و روی مهربونی بستی
هر چی مهربونی کردم تو شدی نا مهربونتر
واسه این شهزاد عاشق تو شدی غریبه آخر
اون کسی که عاشقت بود تو رو دیگه دوست نداره
واسه دل بریدن از تو لحظه ها رو می شماره
